![]() |
![]() |
|
| اصلا می دونی کی به کیه |
|
سلام مریم جون خوبی؟
خوب می بینم که کم کم پیری اومده سراغت از بس حرص بیخود خوردی بشر!!!!! از همه اینها بگذریم دیگه چیزی نیست که من رو به خودش مشغول کنه انگار همه چی این دنیا تکراری شده خیلی تکراری و من دیگه حوصله اش رو ندارم و جالبتر اینکه هنوز حرص خوردنم جوان مونده با اینکه منو حسابی پیر کرده ! خوش باش این راهشه تفکر ممنوع! فهمیدن ممنوع! سوال کردن ممنوع! مثل یک احمق به روی رییس همیشه لبخند بزن!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 18:46 توسط مریم عباسی |
|
|
مدتهاست ننوشتم
بالاخره اون کار رو انجام دادم زدم تو کاسه و کوزه هاش تا فکر نکنه من برده زرخرید باباشم فکر نمی کرد وقتی گفتم استعفا می دادم نامه شو رو میز رئیس ببینه اما دید من استعفا دادم و از اون روز ازادم ازاد ازاد و دیگه نه اون نه هیچ انسان کوته فکری شبیه اون نمی تونه به من بگه چه بکنم یا نکنم خوشحالم خلی خوشحالم اینکه دیگه تونستم تصمیم بگیرم و پول بهانه ای برا موندنم نباشه بهترین قسمتشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 17:19 توسط مریم عباسی |
|
|
چته؟ باز چی شده؟
به کسی چه مربوطه من چیم؟ کیم؟ چه می کنم؟ دینم چیه ؟ مذهبم چیه؟ اصلا مگه شما ها کار و زندگی ندارین؟ کارتون شده تجسس و فضولی تو کار مردم؟ باز چی شده؟ مثل همیشه خسته ام مریم می دونم مطلب جدیدی نیست اما اینبار دیگه تو میدونی چطور زدم به سیم آخر آره منم تعجب کردم از خودت شرمنده ای الان نه؟ نه راستش رو بخوای اصلا شرمنده نیستم همین برام عجیبه انگار ته دلم اب یخ ریختن انگار یه جورایی دلم خنک شده با اینکه تمام اون کارا عین دیوانگی بود و بس پس چرا هنوز خسته ای نمی دونم درد بی دردی هم بد دردی شده ها می بینی ! کمی با خودت خلوت کن مریم گم شدی به گمانم آره گم شدم بدجوریم گم شدم پیدام می کنی؟ کار خودتو عزیزم از دست کسی کاری بر نمیاد بگرد بیشتر و بیشتر و الا دیر میشه خیلی دیر اره راست میگی انگار خیلی وقته دیر شده!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 فروردین1388ساعت 12:57 توسط مریم عباسی |
|
|
سرد است تمام وجودم بیا و بدان
که رخنه ها دیوار زندگی ام را رو به ریزش کرده اند سرد است دستانم چون همیشه بیا و بدان که این سرما حکایت از زمهریر قلب بی تاب من است سرد است زندگی ام بیا و بدان که هر اتشی گرما نمی فشاند به قلب و دست و زندگی و تو اتشی افروختی از جنس سرما و من این سرما را در قلب و دست و چشمانم نگاه داشته ام که در جواب تو به تو هدیه کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 15:1 توسط مریم عباسی |
|
|
سلام
چند وقتیست که با قلب خود بیگانه ام ناله ندارد دل ویرانه ام از همه رانده به خطا رفته دل بر سر راهت گله اورده ام هیچ نمانده نفسی فرصتی دیگر از این غائله ازرده ام سلام خداجون دیروز داشت می گفت حدیثی که مو بر تنم راست کرد در سه چیز بر امتم بیمناکم رباخواری هوا پرستی ...... هنوز داره تو سرم تکرار میشه با جدایی هیچی تموم نمی شه عاشق از عاشقی سیر نمیشه این قانون عشق توست خدایا درست فهمیده ام؟؟ از جدایی خیلی اگه گذشته اما هنوز به عشقت الوده ام و این ناله شب و روز من ؟؟؟! دلم برایت تنگ است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 22:59 توسط مریم عباسی |
|
|
دلم گرفته ازاين حرفهاي تکراري
از اين صداقت بي مغز و بي طرفداري دلم گرفته از اين وعده هاي پوشالي از اين به خرقه نشستن ازاين دل ازاري اسير خاطره هايم تو هم نميداني ................................................ مصرع اخرش مسابقه است اگه گفتی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مهر1387ساعت 20:56 توسط مریم عباسی |
|
|
ز من این واپسین ذرات بودن
اتشی بردار که تنها یادگارمن همین اتش همین سوسوی بی احساس و وارونه برای ماندن یک عمر من کافیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 شهریور1387ساعت 11:19 توسط مریم عباسی |
|
|
به حرم نشسته زمین باز غرق اندیشه
به وسعت همه اندیشهای غمناکت من و تبلور یک حس نفرت مبهوت هنوز غرق تمناست چشمهای نمناکت
کی با هم یکی میشم مریم؟ نمی دونم دستاتو بده به من! می خوام رو دستات گریه کنم آخه چرا دلم پره از این همه بی انصافی ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 مرداد1387ساعت 16:47 توسط مریم عباسی |
|
|
- می خوام با خودم رو راست باشم؟؟؟؟
- جای تعجب معمولا اینطوری نیستی - آره اما دیگه خسته شدم من از تنهایی خسته شدم - تقصیر خودته فریاد نزن اونا سعی می کنن به تو نزدیک بشن تو پا نمی دی - من ! من پا نمی دم ٬ داری چرند می گی اونا همه با من لجن - بس کن داری با توهم خودت و بقیه رو اذیت می کنی تو چرا اینقدر بدبین و کینه توز شدی؟ - نمی دونم انگار یک فکر تو سرم دایم تکرار می شه - راستی امروز چندمه ؟ - جهارم - چه ماهی؟ - مرداد - تولدت مبارک - ممنون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 18:8 توسط مریم عباسی |
|
|
سلام
نمی دونم چرا پرم از حرف اما نمی تونم بنویسم اینروزا حتی نمی تونم حرف هم بزنم شاید یک مشکلاتی در مغزم هست که دیگه سمت چپ و راستش تعاملی با هم ندارن! به هرحال پرخاشگر شدم و همه دارن از این مطلب نهایت استفاده رو می برن مخصوصا سرکار وقتی هیچ چیز تو زندگی اونی نیست که من می خواستم چرا باید همینطور ادمه بدم ؟ چرا به نظر همه باید احترام بذاری اما نظر خودت اصلا مهم نیست؟ دارای دو شخصیت متفاوت شدم که کاملا از هم فاصله دارن شخصیتهایی که می تونم بگم هیچ شباهتی جز شکل ظاهری مشترک به هم ندارن و خوب گاهی این دو شخصیت نمی دونن کجا باید نمود داشته باشن و اینطوری میشه که الان شده! من از اینکه اونی باشم که دیگران می خوان خسته ام؟! دیگه وقتی نمونده که اونی باشم که خودم می خوام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 7:2 توسط مریم عباسی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درد دل نویسنده با خودش کو گوش شنوا این روزا پس اینجا می نویسم
|
| پیوندهای روزانه |
|
مریم شفیعی- از جنس کویر آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
وجید پورداد - پرپروک مهدی افق - موریانه ها امید توشه - یادداشت های بی مخاطب |
|
RSS
|